تبليغاتX
آبی ترین عاشق وبلاگ

آبی ترین عاشق

دلم باز امشب گرفته

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا

بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو به سوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم

خدایا

کمک کن که من نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته

همان شهر دوری که بر سر در آن

کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا

کمک کن که پروانه ی شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش مبادا بمیرد

خدایا

دلم را که هر شب نفس میکشد در هوایت

اگر چه امشب گرفته

شبی می فرستم برایت

خدایا

نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت توسط یه آبی| |

 

تو را به لطافت گلبرگ های چشمانت ، به بلندای نگاهت قسمت دادم ،

که دلیل تپش های قلبم باشی !

و تو چه ساده شکستی قلبم را ...

و چه آسان بریدی نفسهایم را ...

و چه زود رفتی !


 

خوشا مرغي که در کنج قفس با ياد صيادش ...

چنان خرسند که پندارند آزادش ...

نميگويم فراموشش مکن ...

 گاهي بياد آور ...

اسيري را که ميداني نخواهي رفت از يادش


 

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!


هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم


ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ


 

 

نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1390ساعت توسط یه آبی| |

دیشب آسمان اشک می ریخت...

دیشب بغض آسمان ترکید و صدای گریه اش شیشه ها را لرزاند...

دیشب آسمان هم مثل من دلگرفته بود...

رفتم تا در بغل باران بخوابم و اشکهایم را در زیر اشکهایش پنهان کنم...

تا توانستم اشک ریختم اما...

اما نتوانستم مثل ابرها بغضم را رها کنم...

بغضی که روزهاست خفه ام می کند...

نمی دانستم چرا ابرها می توانستند بغض شان را رها کنند اما من نمی توانستم...

هرچه سعی کردم نشد...

به ابرها خیره شدم...

حالا دیگر می دانم چرا ابرها بغض شان رها شده بود...

چون آنها همدیگر را در آغوش گرفته بودند...

چون دوری شان به پایان رسیده بود  و بعد از مدتی دوری همدیگر را به بغل کشیده بودند...

این اشک شوق بود که از ابرها می بارید...

این بغض تنهایی بود که با رسیدن ابرها به هم فراری شده بود...

آخر در این تنهایی خفه می شوم...

آخر این بغض مرا می کشد...

((بازم تنهایی...

بازم یه حسرت...

درد و سکوت و کابوس و وحشت...

نوشته شده در سی و یکم فروردین 1390ساعت توسط یه آبی| |

خبر........


خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد

نخواست او به من خسته و بي گمان برسد

شكنجه از اين بيشتر كه پيش چشم خودت

كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد

چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر

به راحتي كسي ناگهان از راه برسد

رها كني بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد

گلايه اي نكني بغض خويش را بخوري

كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند كه...نه...نه...نفرين نمي كنم

خدا نكند به او كه عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا كند فقط اين عشق از سرم برود

خدا كند كه فقط ان زمان برسد

 رفتن


رفتن تو نمي تونه مرگ اين خاطره ها شه

بذار بين ما هميشه يه نفس فاصله باشه

رفتن تو نمي تونه تو رو از دلم بگيره

تو به هر راهي که ميري پاي من سمت تو ميره

سهم من از تو همين بود : پاي عشق تو بشينم

تو چه باشي چه نباشي من ............

نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1390ساعت توسط یه آبی| |

   يا ابا صالح المهدي(عج)

   نیا گل نرگس!

   جهان که جای تو نیست

   دو صد ترانه به لبها

   یکی برای تو نیست

   نیا گل نرگس!

   نیا به دعوت ما

   هزار نامه کوفی

   یکی برای تو نیست

   نیا گل نرگس!

   به جان تشنه عشق

   دعا، دعاي ظهور است

   ولي براي تو نيست!!!

نوشته شده در سیزدهم فروردین 1390ساعت توسط یه آبی| |

 

مي گويم نامه هايت را نخوانده به دست باد مي سپارم

تو باور ميكني و نميداني

كه ديوار هاي اتاق من پنجره ندارند اصلا

*

مي گويي پاي نامه هايت را هر شب با خون امضا ميكني

من باور ميكنم و نميدانم

كه طعم خون با سرخي انار فرق دارد!

نوشته شده در سیزدهم اسفند 1389ساعت توسط یه آبی| |

 

 زندگی شایدهمین باشد

یک فریب ساده ی کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او جز با او نمی خواهی

آری ... آری زندگی باید همین باشد

 

WINNER-HABIB

 

از زندگی و این همه تکرار خسته ام

 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

 امشب دگر ز هر چه و هر کار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

 از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

 از خود که بی شکیبم و بیمار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 حالم مپرس که بسیار خسته ام

نوشته شده در سیزدهم اسفند 1389ساعت توسط یه آبی| |

 

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم ؟

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم ؟

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟

تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی

توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته

چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو ؟

آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو ؟

 

دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده

چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟

نوشته شده در سیزدهم اسفند 1389ساعت توسط یه آبی| |

 

مرا با تو پیوستنی نیست

پیش از آنکه بشکنی

بی صدا بگذر از من

*

یکبار ولی مرا به نام صدا کن

 تا بلند بلند گریه کنم حسرتت را

و یکبار بخند

خنده ات زیباست

خنده ات آرامش تمام بیقراری هاست

*

بیصدا بگذر از من

مرا با تو پیوستنی نیست

یکبار ولی

با نوای سازت

کوچه را در هم بریز و مرا

تا بلند بلند برایت بخوانم

 آواز کوچه گردی های شبانه ات را

خوش به حالت

 تو لا اقل مرا داشتی

 

نوشته شده در هفتم اسفند 1389ساعت توسط یه آبی| |

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
*
و من شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
*
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
*
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما
*
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم
*
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

نوشته شده در پنجم اسفند 1389ساعت توسط یه آبی| |

 

                                             

                             گریه کن

 

                                      گریه قشنگه

 

                                         گریه

 

                                      سهم دل تنگه...

نوشته شده در پنجم اسفند 1389ساعت توسط یه آبی|

 

جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست

جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست

آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد

كه در او از مه شادي اثــــري نيـــست كه نيـــــست

شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم

كه به جز سايه مرا با خبري نيســــــت كه نيــــست

اين دل خسته زماني پر پروازي داشت

حال از جور زمان بال و پري نيســــــت كه نيــــست

بس كه تنهايم و يار دگری نيست مرا

بعد مرگ دل من چـــــشم تري نيســـــت كه نيــــست

شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من

با من شب زده حتي سحري نيســــــت كه نيـــــــست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان

كه به شيريني مرگم شـــــكري نيســـــت كه نيســـــت

نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1389ساعت توسط یه آبی| |

 

خواب گم شد، خیال یادم رفت
معنی شور و حال یادم رفت

بغض امسال در گلو ترکید
خنده پارسال یادم رفت

بس که نالیدم از جداییها
خاطرات وصال یادم رفت

واژه هایم کدر شدند و کبود
حرفهای زلال یادم رفت

عشق، این ناگزیر ناممکن
مثل خواب و خیال یادم رفت

در هجوم مخنثان، دونان
صولت پور زال یادم رفت

شیههّ اسبها، خروش یلان
بوی وحشیّ یال یادم رفت

پر کشید از خیال من پرواز
یا نیازم به بال یادم رفت؟!

هر چه غیر از سکوت، واهی بود
خوب شد قیل و قال یادم رفت

حرفها با تو داشتم... اما
همه اش ...بی خیال! یادم رفت

نوشته شده در بیستم بهمن 1389ساعت توسط یه آبی| |

 
می خواهم بگویم دوستت دارم

و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید

من تقدس عشقت را

بر کرامت وجودم نشانده ام

و اگر سراسر وجودم زبان باشد

یکسره خواهد گفت:

دوستت دارم...

نوشته شده در بیستم بهمن 1389ساعت توسط یه آبی|

 

بخند با غم و حال خراب ٬ دختر خوب !
بخند با همه ی اضطراب ٬ دختر خوب !

 زمین به نفع خدایان به گِل نشسـته ولی
از آسمان نمی آید عذاب ٬ دختر خوب !

 به سـرنوشت غـم انگیـز گیسـوان سـیاه ٬
بخنـد نیمه ی بی آفتـاب ! دختر خوب !

 و اعتراض نکن ٬ عشق سهم چشم تو نیست
بیا  کنـارغـم خود بخواب  دختر خوب !

 به سـاز ِ سنگی مردان این قبیـله برقص
برای خاطر عالیـجناب ٬ دختر خوب !

 برقص ٬ گریه کن اما برقص ٬ ساکت باش
برقص ٬ مهره ی بی انتخاب ! دختر خوب !

 سکوت کن  که همین نان سـفره ات باشد
به تو نیامده حرف حساب  دختر خوب !

 نشـانه رفته تورا زخـم های تاریخـی
نشانه رفته تو را این خطاب : « دختر خوب »

 نایست ٬ سر نکش از خود ٬ مگر نمی دانی
پر است مثل همیشه خشاب  دختر خوب !

***

گذشت از تو شکفتن ٬ گذشت از تو صدا
گذشت زندگی ات مثل آب  دختر خوب ...


نوشته شده در بیستم بهمن 1389ساعت توسط یه آبی| |