آبی ترین عاشق
دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا فقط با تو قسمت کنم خدایا بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم بیا پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم خدایا کمک کن که من نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر فرشته همان شهر دوری که بر سر در آن کسی اسم رمز شما را نوشته خدایا کمک کن که پروانه ی شعر من جان بگیرد کمی هم به فکر دلم باش مبادا بمیرد خدایا دلم را که هر شب نفس میکشد در هوایت اگر چه امشب گرفته شبی می فرستم برایت خدایا
که دلیل تپش های قلبم باشی ! و تو چه ساده شکستی قلبم را ... و چه آسان بریدی نفسهایم را ... و چه زود رفتی !
خوشا مرغي که در کنج قفس با ياد صيادش ... چنان خرسند که پندارند آزادش ... نميگويم فراموشش مکن ... گاهي بياد آور ... اسيري را که ميداني نخواهي رفت از يادش
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم
ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
دیشب بغض آسمان ترکید و صدای گریه اش شیشه ها را لرزاند... دیشب آسمان هم مثل من دلگرفته بود... رفتم تا در بغل باران بخوابم و اشکهایم را در زیر اشکهایش پنهان کنم... تا توانستم اشک ریختم اما... اما نتوانستم مثل ابرها بغضم را رها کنم... بغضی که روزهاست خفه ام می کند... نمی دانستم چرا ابرها می توانستند بغض شان را رها کنند اما من نمی توانستم... هرچه سعی کردم نشد... به ابرها خیره شدم... حالا دیگر می دانم چرا ابرها بغض شان رها شده بود... چون آنها همدیگر را در آغوش گرفته بودند... چون دوری شان به پایان رسیده بود و بعد از مدتی دوری همدیگر را به بغل کشیده بودند... این اشک شوق بود که از ابرها می بارید... این بغض تنهایی بود که با رسیدن ابرها به هم فراری شده بود... آخر در این تنهایی خفه می شوم... آخر این بغض مرا می کشد... ((بازم تنهایی... بازم یه حسرت... درد و سکوت و کابوس و وحشت... نخواست او به من خسته و بي گمان برسد شكنجه از اين بيشتر كه پيش چشم خودت كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر به راحتي كسي ناگهان از راه برسد رها كني بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد گلايه اي نكني بغض خويش را بخوري كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا كند كه...نه...نه...نفرين نمي كنم خدا نكند به او كه عاشق او بوده ام زیان برسد خدا كند فقط اين عشق از سرم برود خدا كند كه فقط ان زمان برسد رفتن
بذار بين ما هميشه يه نفس فاصله باشه رفتن تو نمي تونه تو رو از دلم بگيره تو به هر راهي که ميري پاي من سمت تو ميره سهم من از تو همين بود : پاي عشق تو بشينم تو چه باشي چه نباشي من ............ يا ابا صالح المهدي(عج) نیا گل نرگس! جهان که جای تو نیست دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست نیا گل نرگس! نیا به دعوت ما هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست نیا گل نرگس! به جان تشنه عشق دعا، دعاي ظهور است ولي براي تو نيست!!! مي گويم نامه هايت را نخوانده به دست باد مي سپارم تو باور ميكني و نميداني * مي گويي پاي نامه هايت را هر شب با خون امضا ميكني من باور ميكنم و نميدانم زندگی شایدهمین باشد یک فریب ساده ی کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او جز با او نمی خواهی آری ... آری زندگی باید همین باشد
از زندگی و این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر چه و هر کار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بیمار خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید حالم مپرس که بسیار خسته ام بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم ؟ تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم ؟ حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟ تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو ؟ آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو ؟ دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟ مرا با تو پیوستنی نیست پیش از آنکه بشکنی بی صدا بگذر از من * یکبار ولی مرا به نام صدا کن تا بلند بلند گریه کنم حسرتت را و یکبار بخند خنده ات زیباست خنده ات آرامش تمام بیقراری هاست * بیصدا بگذر از من مرا با تو پیوستنی نیست یکبار ولی با نوای سازت کوچه را در هم بریز و مرا تا بلند بلند برایت بخوانم آواز کوچه گردی های شبانه ات را خوش به حالت تو لا اقل مرا داشتی کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست كه در او از مه شادي اثــــري نيـــست كه نيـــــست شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم كه به جز سايه مرا با خبري نيســــــت كه نيــــست اين دل خسته زماني پر پروازي داشت حال از جور زمان بال و پري نيســــــت كه نيــــست بس كه تنهايم و يار دگری نيست مرا بعد مرگ دل من چـــــشم تري نيســـــت كه نيــــست شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من با من شب زده حتي سحري نيســــــت كه نيـــــــست كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان كه به شيريني مرگم شـــــكري نيســـــت كه نيســـــت خواب گم شد، خیال یادم رفت بغض امسال در گلو ترکید بس که نالیدم از جداییها واژه هایم کدر شدند و کبود عشق، این ناگزیر ناممکن در هجوم مخنثان، دونان شیههّ اسبها، خروش یلان پر کشید از خیال من پرواز هر چه غیر از سکوت، واهی بود حرفها با تو داشتم... اما و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید من تقدس عشقت را بر کرامت وجودم نشانده ام و اگر سراسر وجودم زبان باشد یکسره خواهد گفت: دوستت دارم... بخند با غم و حال خراب ٬ دختر خوب ! زمین به نفع خدایان به گِل نشسـته ولی به سـرنوشت غـم انگیـز گیسـوان سـیاه ٬ و اعتراض نکن ٬ عشق سهم چشم تو نیست به سـاز ِ سنگی مردان این قبیـله برقص برقص ٬ گریه کن اما برقص ٬ ساکت باش سکوت کن که همین نان سـفره ات باشد نشـانه رفته تورا زخـم های تاریخـی نایست ٬ سر نکش از خود ٬ مگر نمی دانی *** گذشت از تو شکفتن ٬ گذشت از تو صدا
تو را به لطافت گلبرگ های چشمانت ، به بلندای نگاهت قسمت دادم ، 
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ
خبر........
خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد 
رفتن تو نمي تونه مرگ اين خاطره ها شه
كه ديوار هاي اتاق من پنجره ندارند اصلا
كه طعم خون با سرخي انار فرق دارد!


کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
*
و من شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
*
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
*
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما
*
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم
*
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد 
معنی شور و حال یادم رفت
خنده پارسال یادم رفت
خاطرات وصال یادم رفت
حرفهای زلال یادم رفت
مثل خواب و خیال یادم رفت
صولت پور زال یادم رفت
بوی وحشیّ یال یادم رفت
یا نیازم به بال یادم رفت؟!
خوب شد قیل و قال یادم رفت
همه اش ...بی خیال! یادم رفت
![]()
بخند با همه ی اضطراب ٬ دختر خوب !
از آسمان نمی آید عذاب ٬ دختر خوب !
بخنـد نیمه ی بی آفتـاب ! دختر خوب !
بیا کنـارغـم خود بخواب دختر خوب !
برای خاطر عالیـجناب ٬ دختر خوب !
برقص ٬ مهره ی بی انتخاب ! دختر خوب !
به تو نیامده حرف حساب دختر خوب !
نشانه رفته تو را این خطاب : « دختر خوب »
پر است مثل همیشه خشاب دختر خوب !
گذشت زندگی ات مثل آب دختر خوب ...



